قبل هر کار میخوام مجموعه شعر اسطبل کتاب دوست عزیز آقای داریوش معمار که وارد بازار شده رو معرفی کنم ودوستان علاقه مند، این مجموعه را می توانید از طریق (سایت انتشارات چشمه-ایران بوک-کتاب فروشی نشر چشمه واقع در خیابان کریمخان تهران و کتاب فروشی های معتبر سراسر ایران تهیه کنید.) شب فرا می رسد.شمعی میدزدم.می خواهم تورا بیشتر ببینم.شمع را روشن می کنم.بادستانم مواظب شعله اش هستم وباچشمانم تورا تماشا میکنم.زمان میگذرد.شعله دستم را میسوزاند،اما اعتنایی نمیکنم. به این فکر می کنم که اگر تو بیدار شوی ومرا مشغول تماشای خود ببینی می میرم.فکر می کنم،بدون اینکه بدانم تو مرا میبینی یانه.وهنگامی که چشمان ما به هم بیفتد من دیگر بی جان نخواهم بود،و آنگاه برای اولین بار زنده ام... (قسمتی از متن رمان یک بخشش ترجمه علی قادری) واما سپید آدم بزرگی شده بودی و مرا نمیشناختی صفحه ی دوم شناسنامه ات روی این اسم چهارحرفی مهر باطله زده بود باید شناسنامه جدید میگرفتی یک هویت جدید یک اثرانگشت از خدا قرض کن وخودت رابه هرکسی که دوست داری ربط بده به یک زن سیاه پوست یا جوگندمی به چشم هایی ازشرق آسیا یا آفریقا کره را بردار وچند بارجهان را دور بزن دنبال شهرهایی بامقیاس بزرگ بگرد شهرهایی که به من که به تو ربطی ندارم ربط نداشته باشند همیشه میگفتی من به درد باستان شناسان میخورم در پاورقی کتابهای باستان شناسی اسم مرا به عنوان گونه ای از انسانهای ما قبل تاریخ ثبت کنید. باتو زیر بارانم چتربرای چه خیال که خیس نمی شود. آبی باشید نه مثل آسمان نه مثل دریا......... . یا لطیف این روزهامثل همه ی شماداد میزنم و خودم را لای این فصل سرد تکرار می کنم اما صدای این کلمات به گوش کسی نمی رسد... حفره ای در من است که رویاهای مرا میبلعد ازجنگلی دور سایه روشن وهم آلودی روی خاطرات من افتاده است من کجا بوده ام این همه سال چه میکرده ام یکی بیاید این شاخه هارا کنار بزند ! (حافظ موسوی) فک کنم بهتر بریم سراغ یه سپید از خودم.............. باور کنید اتفاق مهمی نیست؟! عزرائیل این دوروبرها نمی پلکد مردم شهر هنوز زنده اند وآب گلویشان را قورت می دهند بالا و پایین چند کوچه این طرف تر چند کوچه آن طرف تر فرقی نمی کند وقتی ثانیه ها نای قدم زدن هم ندارند حتی دست هم تکان نمی دهند بامداد به تاخیر افتاده همیشه حوالی چند دقیقه مانده به تو دست وپا بسته منتظرم تااز پنجره ی اتاقم دادبزنم امروز هم تمام شد وشما چشمهای مرا حدس نزدید اگرکسی سکوت مرانشنود اشتباه بزرگی هستم باید دختری هایم را زیرخروارها خاک چال کنم. آبی باشیدنه مثل آسمان نه مثل دریا........ . گرگ٬ شنگول را خورده است گرگ منگول را تکه تکه می کند بلند شو پسرم! این قصه برای نخوابیدن است. (گروس عبدالمالکیان) و اما سپید..... باید به خودمان فکر نکنم همین چند نفر که برای شام چند تکه ابر قورت می دهند و از اتفاق حرف نمی زنند انگار آب از آب تکان نخورده و همیشه پتروسی هست تا نگذارد شهر را آب ببرد انگار کسی مراقب دستهای من نیست خانه ما غرق میشود و من هنوز به آن چند نفر فکر میکنم کاش می توانستم سومی را نجات دهم قرار بود او پایان شعر را بنویسد. دنیا ما را کم می آورد.... آبی ترین باشید. مثل هر روز با آشپزخانه کلنجار رفتم روی اجاق گاز چند باری خودم را به هم زدم من هم میتوانم مثل همسایه،زن پخته ای باشم خوب غذا بپزم لباسهای تو را بشورم وپهن کنم کنار خودم روی شوفاژ به تو که فکر میکنم دمای بدنم بالا میرود من،همسایه را الگو قرار میدهم و با آن چند دست لباس برای روز مبادا میدوزم تا نیامده ای خودم را تف میکنم درست شبیه روزی که مادرم میخواست مرا پس بیندازد.
| Design By : Pars Skin |

